تبلیغات
شخصیت های شهرستان لامرد به ویژه علما و سادات - شهید سید محمد موسوی نژاد



لامــــــــرود/ سید مجنبی هاشمی - استادم بود، در آن زمان حرم حضرت معصومه (س) این وسعت را نداشت، قسمت غرب حرم که هم اکنون شبستان امام خمینی ره ساخته شده است، خیابان و بازار بود، بالاترین نقطه حرم مزار شهید مطهری و علامه طباطبایی در مسجد بالاسر بود، درس مقدمات را نزد ایشان در کنار مزار شهید مطهری آموختم، قبل از ماه مبارک رمضان سال شصت وسه بود، در ماه مبارک رمضان درس خواندن حال و هوای خاص خودش داشت.

آن روز هم طبق برنامه کنار مزار شهید مطهری حاضر شده بودیم، سه شاگرد خصوصی بودیم که دو نفر از ما رفته بودند، به قول خودشان دیگر کشش درس عربی و حوزه نداشتند، یادگیری صرف و نحو برایشان سخت بود. آن روز من بودم و او، حواسش به تدریس نبود، سوالی که از من می پرسید جوابش را خوب نمی شنید، آشفته بود، فهمیدم حالش دگرگون است از ایشان پرسیدم: استاد چیزی شده؟

با همان لبخند و خنده ملیحی که داشت گفت: نه چیزی نیست، دوباره به فکر فرو رفت. آن روز کلاس ما به همین منوال گذشت، در آخر کلاس استادم گفت: فلانی من می خواهم به جبهه بروم، البته به صورت تبلیغی به مدت یکماه برای ماه مبارک رمضان می روم و بر می گردم، درس هایت را دوره کن، مطالعه و مباحثه ات را تعطیل نکن تا برگردم.

دلم ریخت، روزی یکبار به محل اعزام می رفتم شاید راهم بدهند ولی هر بار می گفتند: سن شما کم است، بروید بزرگ شوید بعد بیایید. حسرت جبهه رفتن در وجودم موج می زد اما او امروز می خواست راهی بشود.

علت پریشانی اش هم چنین بیان کرد: گفت: پدرم می گوید تو تنها فرزند خانه ای، مادرت طاقت دوری ات را ندارد، پنج فرزند داری که باید به سروسامان برسانی تو بمان من می روم.

بالاخره رضایت پدر و مادر را گرفته بود، فردای آن روز خوشحال و سرمست ساکش را بسته و خود را به کاروان اعزام رساند. خانه اش تا خانه ما کمتر از بیست متر بود، همسایه بودیم. نمی دانم چرا وقتی رفت دل مراهم با خود برد.

او رفت و من هر روز برای مباحثه و دوره کردن دروسم به حرم مطهر می رفتم. بعد از نماز ظهر و عصر، روز بیست و دوم یا بیست سوم ماه مبارک رمضان بود به خانه برگشتم، دیدم جمیت زیادی جلوی خانه استادم جمع شده اند. همان جا سر کوچه نشستم، فهمیدم چه بر سرم آمده است.

ازجلوی خانه شان رد شدم و به خانه آمدم، طاقت دیدن هیچ صحنه ای را نداشتم، دوتا از فرزندان کوچک شهید را به خانه ما آورده بودند، تا گریه و سرصدای مادرشان را نبینند، برای تسلی دل خودم که داشت می ترکید، یکی از بچه ها را سوار دوچرخه ام کردم و همینطور که با او صحبت می کردم با خودم و استادم درد دل می گفتم و گریه می کردم.

بی هدف کوچه به کوچه می گشتم. با زبان روزه در هوای گرم تا افطار با فرزند شهید سرگرم بودم، نزدیک افطار به کوچه خودمان بازگشتم. انبوه جمعیت راه کوچه را بسته بود، آن شب هیچ کس میلی به افطار نداشت، بعد از نماز آبی خوردم و با دوستانم جلوی منزلشان حجله ای زده و نوار قرآن روشن کردیم.

اجساد مطهر شهیدان، فیروز حسینی و موسوی نژاد که هر دو همسنگر بودند و بعد از سه روز در خاک های گرم جبهه افتاده بودند به شهر بازگشته و تشییع شدند. هر دو کنار هم در گلزار شهدای علی بن جعفر قم آرمیدند.

شب جمعه هفته بعد از شهادتشان بود، دلم به درس خواندن نمی رفت، اصرار داشتم که به جبهه بروم ولی قبول نمی کردند، در عالم خواب دیدم که شهید از آسمان آمد و گفت: فلانی آن مسجدی که با هم شروع به ساخت کردیم به اتمام برسان، این را گفت و به آسمان پر کشید، همینطور که به بالا می رفت: داد زدم، بابا من مصالح ندارم، وضعم خوب نیست ولی او حرف خودش را زده  و اصرار من هم بی فاید بود.

فهمیدم که باید ادامه تحصیل بدهم و با شهادت او ترک تحصیل نکنم، لذا یک استاد دیگر گرفتم تا رضایت استاد شهیدم را بگیرم.

سجایای اخلاقی شهید موسوی نژاد زبانزد بود، اخلاق خوب، لبخندی که همیشه بر لب داشت، مبارزات انقلابی، نخبه علمی در بین طلاب خصوصا طلاب تراکمه ای مقیم قم که به صورت هفتگی برنامه های مختلف علمی اجرا می کردند، و از همه مهمتر تواضع ایشان بود، آنقدر متواضع بودند که هیچ گاه اجازه ندادند کسی جلوتر به ایشان سلام کنند.

شهید سید محمد موسوی نژاد، در سحرگاه روز جمعه اول ماه رجب سال 1380 ه.ق مطابق با سال 1339 شمسی همزمان با سالروز ولادت حضرت امام محمد باقر (ع) , در روستای "کره موچی" از توابع شهرستان لامرد فارس در خانواده ای روحانی دیده به جهان گشود . پدرش که قبل از ولادت فرزند , پیامبر گرامی اسلام(ص) را در خواب دیده بود او را محمد نامید . محمد به رسم خانوادگی از همان آغاز با تربیت اسلامی آشنا شد و خواندن قرآن کریم و کتابهای مذهبی را فرا گرفت. تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش , دوره راهنمایی را در مدرسه شهید اندرزگوی لامرد و دوره متوسطه را در دبیرستان نمازی شیراز با موفقیت به پایان برد. در این زمان با معلم اخلاق و شهید محراب آیت الله دستغیب آشنا شد و این آشنایی او را به تحصیل علوم دینی علاقه مند کرد. در اوج دوران خفقان و فساد ستمشاهی, وارد مدرسه ی علمیه ی حکیم شیراز شد. در این ایام به تبلیغ انقلاب و آرمانهای امام خمینی همت گمارد و تصاویر امام را به جوانان می رساند. پس از ازدواج راهی شهر مذهبی قم شد و چهار سال در مدرسه ی آیت الله گلپایگانی از خرمن دانش اساتید حوزه ی علمیه ی بهره مند شد. در ایام تبلیغ, آموخته های خود را با بیانی شیوا در اختیار مردم قرار می داد . هنگامی که جنگ سایه ی شوم خود را در فضای میهن گستراند , عاشقانه به جبهه های غرب کشور رفت . سرانجام در حالیکه قله های رفیع دانش در انتظار صعودش بود, بر فراز قله ی تکامل گام نهاد و در 21 رمضان 1363 همزمان با شهادت جد بزرگوارش حضرت علی بن ابیطالب (ع) به فیض عظمای شهادت نایل آمد. جسد مطهر شهید و همرزمش شهید فیروز حسینی پس از سه روز به قم منتقل و در گلزار شهدای علی بن جعفر قطعه شهیدان زین الدین به خاک سپرده شد.


نظرات()   
   
foot pain icd 10
یکشنبه 1396/04/4 13:04
Wonderful blog! I found it while browsing on Yahoo News. Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get
there! Cheers
testybroker6701.sosblogs.com
چهارشنبه 1396/03/3 00:06
No matter if some one searches for his vital thing, so he/she wants to be available that in detail, therefore
that thing is maintained over here.
BHW
سه شنبه 1396/01/29 23:46
Your style is so unique in comparison to other
folks I have read stuff from. Thank you for posting when you have the
opportunity, Guess I will just bookmark this web site.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر