تبلیغات
شخصیت های شهرستان لامرد به ویژه علما و سادات - سید زحمتکش و خستگی ناپذیر

به چه دل خوش کرده ای، چه حوصله ای داری، مگر کار و زندگی نداری، تو که با پولِت می تونی دنیا رو بخری، می تونی بِری جا های خوش آب و هوا و دارای امکانات رفاهی، بهداشتی و درمانی و بهترین زندگی داشته باشی. حالا موندی در این روستای دور افتاده و به قول معروف بی آب و علف، برای چه؟ به چه دل خوش کرده ای؟! به چار تا خونه ی خشت و گِلی؟! حالا چه شده به فکر افتاده ای تا کوه چاشور را بِکَنی، کوه به این بلندی لودر هم نمی تونه اما تو می خواهی با بیل و کلنگ جاده بسازی، حاج آقا بیا دست بردار؟ خودِت را به زحمت نَنداز؟

این سؤال هایی بود که هر روز باید جواب می داد اما او کمر همت را بسته بود و بی اعتنا به حرف این و آن، چند کارگر را برداشت و خودش هم همراه آن ها با بیل و کُلَنگ به کوه زدند.

عبا و دستمال نونی اش را گوشه ای گذاشت، امّامه اش را بر صورتش انداخت، بسم الله گفت و با دم تیز کلنگ بر خاک و سنگ کوه کوبید. اراده اش قوی بود. هیچ کس نمی توانست او را از کاری که شروع کرده بود، باز دارد. همه جا رفته بود، تهران، قم، کویت و … . به قول معروف، آدم دنیا دیده ای بود. چه بسیار جا های آباد و پُر امکانات را مشاهده کرده بود. شاید نمی توانست ببیند، آن طرف این همه امکانات باشد و این طرف کوه، مردم، محرومِ محروم.

با چشمان خود مردان، کودکان و زنانی را دیده بود که به خاطر دسترسی نداشتن به شهر، چگونه مظلومانه در کوره راه ها جان داده بودند. او نمی توانست مانند کسانی باشد که به محض این که دستشان به دهانشان رسیده بود، تَرکِ محل کنند و در شهر های دیگر اسکان پیدا کنند. او دلی نداشت که بتواند هم وطن و هم سایه را رها کند. او چشمی نداشت که ببیند هم سایه در رنج و سختی است. او سال ها با این مردم، زجر کشیده بود. سال قحط و درد را پشت سر گذاشته بود. خرما جمع کرده بود. جُرین کرده بود. آب بِرکِه خورده بود. به کوه زده بود. هر ساله ماه محرّم، تعزیه اجرا کرده بود. حالا هم که پول دار شده، می خواست به همین مردم خدمت کند و چه خدمتی به تر از جاده ساختن. می دانست که جاده از نان شب هم واجب تر است بنابراین نمی توانست دست روی دست بگذارد. غیرتش به او اجازه نمی داد ترک وطن کند. روز های بعد نیز کارش همین بود. متر متر در دلِ کوه، جاده ی ماشین رو درست می کرد.

چهره ای مصمّم و قدّی رشید داشت. مردم محل به او حاج آقا می گفتند. محبوب و دوست داشتنی بود. آن زمان کسی باور نداشت که ممکن باشد ماشین از این کوه بگذرد ولی حاج آقا اراده ای آهنین داشت و پشت این اراده عشق بود، عشق به خدمت در راه خدا، عشق به وطن، حب الوطن من الایمان و این عشق بود که کوه را می کَند. تا کسی عاشق نباشد، نمی تواند آسایش و راحتی را کنار بگذارد و تن به زجر و سختی دهد ولیکن او بار ها در تعزیه نقش امام حسین را بازی کرده بود و کاملاً آگاه بود که جدّش، خاکِ گرم کربلا و دَمِ تیز تیغ و خنجر را به جان خرید، به خاطر خدا و به خاطر مردم. او از همان جا درس ایمان، فداکاری و ایثار را فرا گرفته بود و این پشتوانه ی او بود. همین اندیشه ها بود که او را وادار می کرد، زیرِ آفتابِ سوزان لامرد، پنجه هایش را در خاک تفتیده ی کوه چاه شور فرو بَرَد.

روز ها گذشت و کار حاج آقا همین بود. او داشت غیر ممکن را ممکن می ساخت. طوری کاری می کرد که گویی این کوه، اسب خوشبختیش است و باید بر آن سوار شد. روز های بعد مردم بیشتری به کمکش آمدند. همه می دانستند که اگر جاده ای درست شود، مصیبت ها و محنت ها بسیار کم تر خواهد شد. حاج آقا مصمم بود و دست از کار نکشید و روز به روز به هدفش نزدیک تر می شد.

عشق با انسان های عاشق چه که نمی کند.! پای عشق که به میان می آید، کوه چاه شور که هیچ تا قلّه ی اورست هم می شود با دست کَند و صاف کرد.

کم کم جرقّه ی امید در دلِ مردم زده شد و بسیاری به توانستن امیدوار شدند. بالاخره جاده ی گردنه هم درست شد. به همت حاج آقا و دیگر دوستانشان جاده ی گردنه درست شد. چیزی که قریب به ذهن نبود. بعد ها با تلاش او و دیگر زحمت کشان، راه هوایی با هواپیما نیز برقرار شد. ما مدیون زحمت های حاج سید حمزه ی فرزانه هستیم. او که همیشه در کنار مردم بود. خدایش بیامرزد.

منبع: سایت تراکمه


نظرات()   
   
سید الهاشمی الموسوی البحرانی
یکشنبه 1396/11/1 03:38
و من احیاها فكانما أحیا الناس جمیعا ، المائدة٣٢
این بزرگوار و جلیل القدر چه روح هایی را نجات دادند چه فرهنگ سازیی کردند ، چگونه به جنگ فقر رفتند انگار که کلام جد بزرگشان مولی الموحدین که فرمودند اگر فقر شخص بود حتما از تیغ میگذراندم، علم ‌و معرفت اگر در عمل بنایی گردد که که خوشه آن بطور حسی و واقعی بماند صاحب آن بماند ، سید بزرگوار اگر در بین خلایق نیست ، اعمال عام المنفعه ایشان چون درخت طیبه ای بماند تا وارد شود آن بزرگوار بین دستان جد بزرگوارشان در حوض کوثر رحمته و رضوانه علیه و علی اجداده.
nahi.mihanblog.com
یکشنبه 1396/04/11 11:14
I am regular visitor, how are you everybody?
This piece of writing posted at this web site is actually nice.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر